پسملیه خوش خنده ی من
سلام نفسیه3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 12 دقیقه و 31 ثانیه من
الان که دارم تایپ میکنم شما به شکم رو تشک دراز کشیدی و در حال تلاش هستی.الهی فدات بشم من.
لبم تب خال زده و نمیتونم ببوسمت!!
دارم هلاک میشم ،مثه یه تشنه ای که کنار یه چشمه نشسته باشه و نتونه از اون اب بخوره.خیلی سخته.
.
.
.
وقتی باهات حرف میزنم سریع میخندی و مثه اونایی که خجالت میکشن سرتو میدی پایین،شیطون بلا خلاجت میکشی؟؟من فداای خلاجتات.
این تنها عکسیه که تو گوشیم مونده بود ،همه تو رم بود که سوخت این از شانسم تو حافظه ی گوشیم بوده.از بیرون اومده بودیم و داشتم لباساتو از تنت در میاوردم که الکی بلند بلند میخندیدی...منم از خنده ی تو میخندیدم...و بابایی هم اومد تو اتاق و گفت چه خبره؟؟؟مادر و پسر با هم میخندین.

ماشالله خیلی پسمل خوش اخلاقی هستی و فقط وقتی گرسنه میشی دیگه دیگه!!!!!
حتی اگه تعویض پوشکت کمی دیر بشه هم گریه نمیکنی.
خیلی خیلی پرحرفی .
و خیلی هم ترسو.
و منم خیلی ناناحتم که تو اینقد ترسو هستی.وقتی تو حال خودتی و از کنارت رد میشم بدجور میترسی و لب میچینی و میزنی زیر گریه.فک کنم به این دلیل باشه که تو بارداری من خیلی ترسیدم..
دیشب خونه پدر جون بودیم و پدر جون شما رو گرفت از دستات و تو هم کلی قدم برداشتی و عمو مهدی هم ازت فیلم گرفت.خیلی قشنگ قدم برمیداشتی.
.
.
خوب من امروز کلاس دارم،برم سریع ناهارو آماده کنم.
این بافتو خاله جون برات خریده:

این تیشرت و کفشای خوشلم سری قبل که مشهد رفته بودم برات خریده بود دست گلش درد نکنه:


ماشینی که دایی جون خریده تو پست بعدی نفس



پسملیه خوش خنده ی من
